میلاد امام رضا(ع) مبارک
(1). مادر او بانويى با فضيلت بنام «تُكْتَمْ» بود كه پس از تولد حضرت، از طرف امام كاظم عليهالسلام -«طاهره» نام گرفت
(2) كنيه او «ابوالحسن» و لقبش «رضا» است. او پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال 183 هجرى) در سن 35 سالگى عهدهدار مقام امامت و رهبرى امّت گرديد.
کرامتی از امام رضا (ع)
حضور به ياد ماندنى
شفايافته: محمد حشمتى
متولد 1354 سنقر
تاريخ شفا: 13 آبان 1374
نوع بيمارى: صرع
امامعلى، پدرى زحمتكش براى خانواده هشت نفرى اش بود.
او در روستاى "باولد" از حومه سنقر كرمانشاه زندگى مى كرد و از طريق كشاورزى بر روى زمين در روستا به امرار معاش مى نمود.
دستهاى پر آبله و چهره آفتاب سوخته اش گواه بر رنج و مرارت در عرصه كار و زندگى بود. غمى پنهان سينه ستبر او را در بر مى گرفت، سينه اى كه آماج توفان سهمگين و حوادث ملامت بار زندگى بود و جايگاه ذخيره صبر.
آرى غم او، محمد بود. فرزند 20 ساله اش كه از هشت سالگى به بيمارى صرع (غش) مبتلا گرديده بود. همه سختيهاى ناشى از كار را به جان مى خريد، اما وقتى به چهره پاره تنش كه مانند شمعى آب مى شد نگاه مى كرد. گويى كه او هم وجودش در معرض سوختن و ذوب شدن بود.
بيچاره محمد كه از رنج اين بيمارى همچون درختى خشك و پژمرده در باغچه حيات زندگى ، نفسهاى كند خود را از ناى درون به عالم برون به سختى بر مى آورد و چشمان بى فروغش بر آينده اى مبهم و تاريك، دوخته بود. سر دردهاى پى درپى ، محمد را به ستوه آورده بود. به همه اينها، مشكلات نتوانست محمد را از مدرسه و تحصيل باز دارد.
دكترهاى زيادى محمد را معاينه كرده بودند. آزمايشها و نوارهاى مغزى و ... همه گواهى مى داد بر وجود بيمارى شدى صرع كه سالها در اعماق وجود او رخنه كرده و با دارو و درمان سر ناسازگارى داشت. محمد از دوران كودكى اش لذتى نبرد، همه چيز براى او بيگانه بود حتى يك لبخند.
پزشكان شهر او را مى شناختند و از مداواى او عاجز. دارو و درمان ... همه و همه براى محمد بى نتيجه بود. او تصميم خود را گرفته بود. از همه طبيبان قطع اميد كرده و قصد رفتن به مشهد و زيارت حضرت رضا(ع) را با خانواده اش در ميان مى گذارد. گويى پدر و مادرش هم با او همدلند.
آرى ، او بهبودى خود را در پيش امامش جستجو مى كند؛ امام دردمندان و حاجتمندان، امام غريبان و بى كسان، امام رئوفى كه هيچ كس را نااميد از در خانه اش رد نمى كند. شب سيزدهم آبان ماه 1374 بود كه محمد زائر كوى رضا(ع) گرديد، آبشار صفا بر نهر چشمانش جارى شد. شب از نيمه گذشته بود.
خواب همچون شبحى بر چشمان محمد وارد شد و او را مسحور خود نمود و پلكهاى او را بر هم مى دوخت. در خواب ديد آقايى با لباس روحانى و عبايى سبز بر دوش به ديدنش مى آيد و بر بالينش مى نشيند و مى گويد تو سرطان مغز دارى ساعت 3 بعد از ظهر چهارشنبه به كنار ضريح بيا و شفايت را از من بگير.
از خواب بيدار مى شود، ضربان قلبش شدت مى يابد، در تفكر رؤياى صادقانه اش غرق مى گردد، سرش را به زير مى اندازد و راهى مسافرخانه مى شود. روز موعود فرا مى رسد، به داخل حرم مشرف مى شود، نزديك ضريح مطهر مى رود و گوشه اى مى نشيند و عرض حاجت مى نمايد، دل شكسته و محزون، اشك در چشمانش حلقه مى زند، پلكهايش بر روى هم مى افتد.
همان آقا را مى بيند كه به او مى گويد: بلند شو، بلند شو، بلند شو!
محمد مى گويد: نمى توانم.
آقا دست مباركشان را روى سرش مى كشند و با دست خود او را بلند مى كنند و مى فرمايند: برو و دو ركعت نماز زيارت شكر بخوان. محمد چشم مى گشايد، بدنش به لرزش افتاده، احساس عجيبى پيدا مى كند، گويى از ظلمت به نور رسيده است.
همه چيز برايش معنا مى گيرد. اويى كه زاييده رنج و محنت بود، اويى كه رفيق و مونسش درد بود، اويى كه در صفحات عمرش جز خاطره بيمارى و درد چيز ديگرى نداشت، اكنون نيرويى تازه در خود مى ديد، زبان به حمد الهى باز مى كند و بر اين كلام وحى ايمان مى آورد كه: انّ مع العُسرِ يُسراً .
و سپاس عنايت امام را دارد. امامى كه معدن جود و كرم است، و او در جوار نور، با دلى سرشار از عشق و ايمان به نماز مى ايستد و سجده شكر.
نويسنده: محمدتقى داروگر و حميدرضا سهيلى

"اللهم عجل لولیک الفرج"



